من برعکس خیلیا➘ ↜اخلاقم سگ نیس..☺️


↜رفتارم تک نیس..��


↜امثالم کم نیس...����


↜فازم غم نیس...��


↜صِدام بَم نیس...��


↜کمرم خــَم نیس...��


↜حرفام ســَم نیس...��


↜چشمام نــَم نیس...��


↜من خاص نیستم...♛


↜آس و پاس نیستم...��


↜دنبال مخاطب خاص نیستم...��


↜عاشق یاس نیستم...��


↜اهل هرزگی و لاس نیستم...����


↜برای هیچکس لاستیک زاپاس نیستم...��


↜من کچل و طاس نیستم...��


↜عقده ای و بی احساس نیستم...��


☜ بازم بگم؟؟ ↜آقا من برعکس خیلی ها, یه آدم عادی و معمولی ام...��


↜دوس دارم خودم باشم...��


↜خوشم نمیاد از اونایــے که خودشونو بالاتر وبهتر از بقیه میبینن...��


↙️ساده باش، خودت باش.. همین...��






و بگیم گور بابای عشق...

و با کسی ازدواج کنیم که وضع مالیو خونوادگیو تحصیلیش بهتر است...بعدش به آن زندگی هم عادت میکنیم

من برای شوهرم آرایش میکنم،قورمه سبزی میپزم،و جریان معصومه خانوم اینهارا تعریف میکنم و غش‌غش میخندم و تو برای زنت گل میخری،او را میبری رستوران هندی و پست سر همکارانت حرف میزنی و غش‌غش میخندی

بعدترش هم لابد بچه دار میشویم

بعد هی قربان صدقه‌ی بچه‌هایمان میرویم

من پسرم را میگذارم استخر و کلاس کامپیوتر

بهد وقتی میروم دنبالش با مامان دوستش که لابد اسمش رامبد است دوست میشوم و بعد باهم رفت و آمد خانوادگی پیدا میکنیم و اصلا هم یاد تو نمی‌افتم

توهم حتما دخترت را میگذاری کلاس ژیمناستیک و زبان

بعد به زنت تاکید نیکنی که هرروز برود دنبالش و بعد برای دخترت از این پیرهن های چیندار رنگی میخریو عین خیالت هم نیست که من اصلا هستم یانه....

میبینی؟ما به همین سادگی به همه چیز عادت میکنیم...

بعد بچه‌هایمان بزرگتر میشوند

پسرم روز تولدش از رامبد یک جوجه تیغی هدیه میگیرد و اسمش را میگذارد مظفر

بعد من یکهو یک بمب توی سرم منفجر میشود..!

یادم می‌آید اسم خیابانتان مظفر بود

و ما چقدر خاطره‌ی خصوصی در خیابان مظفر داشتیم

بعد هربار که پسرم میخاهد مظفر را صدا کند یا بهش غذا بدهد یا هر کوفت دیگری،

من هزارتا از این بمب ها منفجر میشود توی سرم

ولی کم کم به این هم عادت میکنم

طوری که شنیدم مظفر هم فرقی به حالم نداشته باشد

توهم دخترت بزرگ میشود

لابد آن موقع دخترها از ده سالگی ابرو برمیدارند

بعد دخترت یک روز بدو بدو می‌آید میشت تا ابروهای برداشته‌اش را نشانت دهد

و تو یکدفعه جا میخوری!

و میبینی که چقدر دخترت شبیه من شده تا مادرش

و هی هزارتا خاطره روی سرت آوار میشود

اما به این هم عادت میکنی

حتی به دیدن هرروزه دخترت

ولی اینبار عادت کردنمان با همیشه فرق دارد

این فراموشی چند ساله لعنتی راهم فراموش میکنیم

و هی تقی به توقی که میخورد یاد هم می‌افتیم....

بعد آن روزها یکی پیدا میشود که اهنگ نعین را بازخوانی کند

و ما میشینیم پای تلوزیون و با یک غصه‌ی پنهانی نگاه میکنیم

عادت میکنیم به شنیدن آهنگ

بعد شاید پسر من توی وبلاگش بنویسد:

"فکر کنم مامان روزی عاشق مسری بوده که آهنگ معین را برایش بازخوانی میکرده"

یا شاید دختر تو توی وبلاگش بنویسد:

"بابا حتما تو جوانیش دختری را دوست داشته که شبیه دختره‌ در کیلیپ بازخوانی شده‌ی معین است"

ما به آن زندگی لعنتی هم عادت میکنیم

شاید نوع عادتش فرق داشته باشد ولی...






خوش به حال تو...

خوش به حال تو که فراموش کردن را بهتر از هرکار دیگری یادگرفته ای، یادت نمیرود بجای یک فنجان، دو فنجان چای بریزی، زنگ خانه را به صدا درنیاوری، کلید در را به خیال انکه کسی آن سو به انتظارت نشسته جای نگذاری..!

با صدای بلند بخندی و تلخ ترین حادثه را با نگاهی کوتاه به بادها بسپاری...


خوش به حال تو

خوش به حال تو که خیالت هم از یادش نمیرود نباید دلتنگ کسی بشود که نیست، حال روزهایت بهم نمیخورد از یادآوری خاطرات، سکوت شب هایت نمیشکند از بغض...

خوش به حال تو که همچون پادزهری سم کشنده ی خاطرات را سفید خواهی کرد و جای پای هیچ کوچه و خیابانی تو را به یاد کسی نمی اندازد...

خوش به حال تو






شايد هيچوقت مزه گسِ بلاتكليفي را نچشيده باشي.

چيزي شبيه خرمالوي خودمان است!

ظاهرش دلت را ميبرد ،

اما اگر خارج از وقتش سراغش بروي

تمام عمر بيزارت ميكند !

همیشه بلاتكليفي

نميداني بايد بچيني يا بگذاري كمي بماند.

طفلك آنهايي كه زود چيدند،

و بيچاره آنهايي كه دير آمدند و كلاغِ روزگار خرمالویشان را دزديد...





سی چهل سال بعد،در یکی از روزهای تابستانی داغِ زندگی ات به یاد من خواهی افتاد.
روزی که حتی برای یک دقیقه هم که شده به من فکر خواهی کرد.
کنجکاو میشوی که در چه حال ام؟!سعی میکنی چهره ام را به یاد آوری.
نمیدانم موفق خواهی شد یا نه.
نمیدانم آن روزها به این حرفم رسیده ای که "هیچ چیز را جدی نگیر و درگیر نشو"یا نه!
ایمان دارم به این فکر خواهی کرد که چه قدر همه چیز زود گذشت...
دستی روی چین و چروک های روی صورتت میکشی،از جایت بلند میشوی،آدم های دور و برت را میبینی.
افرادی که حال عضو خانواده ی تو هستند.
چهره ی همه ی شان را به خوبی میتوانی درون ذهنت تصور کنی.
مشغول حرف زدن با آن ها میشوی و به یکباره چهره ی مات و تاریک ام از ذهنت بیرون می رود.
دوباره مرا فراموش میکنی.
برای چند سال دیگر؟! نمیدانم.

سی چهل سال بعد در یکی از روزهای زمستانیِ سرد زندگی ام،روی مبل راحتیِ قهوه ای لم داده ام.
لباس تیم فوتبال موردعلاقه ام را به تن دارم و مشغول تماشای فوتبال هستم.
با گل دوم به هوا میپرم و فریاد میکشم و خیالم راحت هست که کسی درون خانه نیست که اذیت شود.
فوتبال تمام می شود.
یک نخ سیگار در می آورم و با همان فندک آبی آتش میزنم.
دوباره لم می دهم روی کاناپه و چشمانم را میبندم و به خاطر پیروزی تیمم لبخند پهنی میزنم.
چند اتفاق مختلف را به هم ربط میدهم و یکهو به یادت می افتم.
زور میزنم تا چهره ات را به خوبی به یاد بیاورم.
کنجکاو میشوم که وضع زندگی ات چه طور است.
پیش خودم حدس هایی میزنم و بعد خنده ام میگیرد.
یاد کله شقی ها و احساسات جوانی ام می افتم.
یاد این که ساعت ها در آن هوای سرد زیر درخت های کاج منتظر میماندم تا تو را ببینم در حالی که دوشادوش محبوبت قدم میزدی.
یاد حرفهایت، یاد لهجه ات که در آن سال ها حاضر بودم نان استاپ بدون وقفه وقتی از زندگی و دغدغه هایت گله میکردی یا از یارت برایم حرف میزدی گوش دهم.
یاد آن روز در پارک و هوای فوق العاده سردش می افتم و غمگین میشوم.
ایمان دارم من هم به این نتیجه میرسم که چه قدر همه چیز زود گذشته است.
ایمان دارم هنوز هم زرق و برق دنیا برایم مهم نخواهد بود.
نه برای اخراج از دانشگاه، نه برای موقعیت های شغلی، نه برای نوشته های سوخته شده، نه برای مردن فلان سیاست مدار، نه برای پاییزهای غم افزا، نه برای میدان سرگل و نه برای حرفهایی که سی چهل سال پیش پشت تلفن همراه خوردم و نزدم ،حرص نخواهم خورد.
مهم ترین تصمیم زندگی ام شاید خوردن املت با فلفل تند و نوشابه ی کولا باشد، شاید هم پیاده روی شبانه در پارک.
بعد یکهو یادم می افتد که قرص های آلزایمرم را راس ساعت ۶ بخورم.
در میان افکارم دوباره گم خواهی شد.
بعد از چند سال دیگر دوباره یادم می آیی؟؟! این را نمیدانم...
از جایم بلند میشوم و سخت مشغول پیدا کردن موبایلم خواهم شد.
سی چهل سالِ بعد چه قدر همه چیز خنده دار خواهد بود.
پیرمردی که هنوز می نویسد و دنبال مجوز برای چاپ کتاب جدیدش هست، اما بعضی شب ها یادش می رود پشت سرش سیفون را بکشد یا چراغ اتاق را خاموش کند.
پیرمردی که امیدوار است یک روز یادش برود که از خواب بیدار شود.

#پویا_رفیعی




اگه یه روزی دختردارشم

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش لباس عروس تنش نمیکنم

که از همون بچگی دلش و فکرش تو چین چین لباس گیر بیافته

و فک کنه برای خانم شدن

وخوشبخت شدن باس یه روزی اون لباسو تنش کنه !

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش موهاشو درس نمیکنم

و به لبای خوشگلش رژ نمیزنم،

که فکرش تو این سرخی مصنوئی گیر نکنه

و وابسته اش نشه؛

دختر من برای زیبایی نیازی به این کارا نداره،

موهای وحشی اش وقتی تو باد اینور و اونور میره

زیباترین دختر دنیا میشه

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش بهش نمیگم با صدای بلند نخند

و نمیگم دختر باس فیلان و بیسان باشه ،

بهش میگم همه جا از ته دلش بخنده ،

بهش میگم خنده هاش باس دلیل شادی خیلی هاباشه ،

بهش میگم همه جا رو با خنده هات پر از شادی کن

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش بهش نمیگم که

مراقب دستا و لباساش باشه تا کثیف نشن ،

دختر من باس پا برهنه رو گل بدوئه و تو رود خونه ها آب بازی کنه،

با دستای خالی سعی کنه ماهی بگیره

و از درخت بالا بره

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش بهش یاد نمیدم احساسشو مخفی کنه

، بهش یاد میدم که

هر جا چیزی و کسی رو دوست داشت ،

بدون ترس دوست داشتنشو فریاد بزنه...


پشتیبانی

Free Lines - Link Select
کــد مـوس

ابزار وبمستر


ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ ربات اینستاگرام دانلود آهنگ جدید بهنام بانی بدنسازی خرید عطر مرجع آنتی ویروس ایران ثبت شرکت download free movies
بستن تبلیغات [X]