حـــسِّ:)خـــآصツ


مزه گسِ بلاتكليفي


شايد هيچوقت مزه گسِ بلاتكليفي را نچشيده باشي.

چيزي شبيه خرمالوي خودمان است!

ظاهرش دلت را ميبرد ،

اما اگر خارج از وقتش سراغش بروي

تمام عمر بيزارت ميكند !

همیشه بلاتكليفي

نميداني بايد بچيني يا بگذاري كمي بماند.

طفلك آنهايي كه زود چيدند،

و بيچاره آنهايي كه دير آمدند و كلاغِ روزگار خرمالویشان را دزديد...

♥ نوشته شده در شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 16:42 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

سی چهل سال بعد


سی چهل سال بعد،در یکی از روزهای تابستانی داغِ زندگی ات به یاد من خواهی افتاد.
روزی که حتی برای یک دقیقه هم که شده به من فکر خواهی کرد.
کنجکاو میشوی که در چه حال ام؟!سعی میکنی چهره ام را به یاد آوری.
نمیدانم موفق خواهی شد یا نه.
نمیدانم آن روزها به این حرفم رسیده ای که "هیچ چیز را جدی نگیر و درگیر نشو"یا نه!
ایمان دارم به این فکر خواهی کرد که چه قدر همه چیز زود گذشت...
دستی روی چین و چروک های روی صورتت میکشی،از جایت بلند میشوی،آدم های دور و برت را میبینی.
افرادی که حال عضو خانواده ی تو هستند.
چهره ی همه ی شان را به خوبی میتوانی درون ذهنت تصور کنی.
مشغول حرف زدن با آن ها میشوی و به یکباره چهره ی مات و تاریک ام از ذهنت بیرون می رود.
دوباره مرا فراموش میکنی.
برای چند سال دیگر؟! نمیدانم.

سی چهل سال بعد در یکی از روزهای زمستانیِ سرد زندگی ام،روی مبل راحتیِ قهوه ای لم داده ام.
لباس تیم فوتبال موردعلاقه ام را به تن دارم و مشغول تماشای فوتبال هستم.
با گل دوم به هوا میپرم و فریاد میکشم و خیالم راحت هست که کسی درون خانه نیست که اذیت شود.
فوتبال تمام می شود.
یک نخ سیگار در می آورم و با همان فندک آبی آتش میزنم.
دوباره لم می دهم روی کاناپه و چشمانم را میبندم و به خاطر پیروزی تیمم لبخند پهنی میزنم.
چند اتفاق مختلف را به هم ربط میدهم و یکهو به یادت می افتم.
زور میزنم تا چهره ات را به خوبی به یاد بیاورم.
کنجکاو میشوم که وضع زندگی ات چه طور است.
پیش خودم حدس هایی میزنم و بعد خنده ام میگیرد.
یاد کله شقی ها و احساسات جوانی ام می افتم.
یاد این که ساعت ها در آن هوای سرد زیر درخت های کاج منتظر میماندم تا تو را ببینم در حالی که دوشادوش محبوبت قدم میزدی.
یاد حرفهایت، یاد لهجه ات که در آن سال ها حاضر بودم نان استاپ بدون وقفه وقتی از زندگی و دغدغه هایت گله میکردی یا از یارت برایم حرف میزدی گوش دهم.
یاد آن روز در پارک و هوای فوق العاده سردش می افتم و غمگین میشوم.
ایمان دارم من هم به این نتیجه میرسم که چه قدر همه چیز زود گذشته است.
ایمان دارم هنوز هم زرق و برق دنیا برایم مهم نخواهد بود.
نه برای اخراج از دانشگاه، نه برای موقعیت های شغلی، نه برای نوشته های سوخته شده، نه برای مردن فلان سیاست مدار، نه برای پاییزهای غم افزا، نه برای میدان سرگل و نه برای حرفهایی که سی چهل سال پیش پشت تلفن همراه خوردم و نزدم ،حرص نخواهم خورد.
مهم ترین تصمیم زندگی ام شاید خوردن املت با فلفل تند و نوشابه ی کولا باشد، شاید هم پیاده روی شبانه در پارک.
بعد یکهو یادم می افتد که قرص های آلزایمرم را راس ساعت ۶ بخورم.
در میان افکارم دوباره گم خواهی شد.
بعد از چند سال دیگر دوباره یادم می آیی؟؟! این را نمیدانم...
از جایم بلند میشوم و سخت مشغول پیدا کردن موبایلم خواهم شد.
سی چهل سالِ بعد چه قدر همه چیز خنده دار خواهد بود.
پیرمردی که هنوز می نویسد و دنبال مجوز برای چاپ کتاب جدیدش هست، اما بعضی شب ها یادش می رود پشت سرش سیفون را بکشد یا چراغ اتاق را خاموش کند.
پیرمردی که امیدوار است یک روز یادش برود که از خواب بیدار شود.

#پویا_رفیعی
♥ نوشته شده در شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 16:40 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

اگه یه روزی دختردارشم...


اگه یه روزی دختردارشم

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش لباس عروس تنش نمیکنم

که از همون بچگی دلش و فکرش تو چین چین لباس گیر بیافته

و فک کنه برای خانم شدن

وخوشبخت شدن باس یه روزی اون لباسو تنش کنه !

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش موهاشو درس نمیکنم

و به لبای خوشگلش رژ نمیزنم،

که فکرش تو این سرخی مصنوئی گیر نکنه

و وابسته اش نشه؛

دختر من برای زیبایی نیازی به این کارا نداره،

موهای وحشی اش وقتی تو باد اینور و اونور میره

زیباترین دختر دنیا میشه

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش بهش نمیگم با صدای بلند نخند

و نمیگم دختر باس فیلان و بیسان باشه ،

بهش میگم همه جا از ته دلش بخنده ،

بهش میگم خنده هاش باس دلیل شادی خیلی هاباشه ،

بهش میگم همه جا رو با خنده هات پر از شادی کن

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش بهش نمیگم که

مراقب دستا و لباساش باشه تا کثیف نشن ،

دختر من باس پا برهنه رو گل بدوئه و تو رود خونه ها آب بازی کنه،

با دستای خالی سعی کنه ماهی بگیره

و از درخت بالا بره

اگه یه روزی دختر دار شم ،

هیچ وقت تو بچگیاش بهش یاد نمیدم احساسشو مخفی کنه

، بهش یاد میدم که

هر جا چیزی و کسی رو دوست داشت ،

بدون ترس دوست داشتنشو فریاد بزنه...

♥ نوشته شده در پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت 16:51 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

Design By : Bia2skin.ir