وقتی خودت را از رابطه ای که رو به مرگ میرود، نجات نمی دهی

مثل این است که رمانی زیبا را مدت ها با اشتیاقی عجیب دنبال میکنی

تا شبی که به اواسط کتاب میرسی

میبینی تعداد زیادی از صفحات کتاب پاره شده!

و تو از این جا به بعد قصه، هاج و واج و پر از سوال می مانی!

اینجا همان نقطه ایست

که بند رابطه ات به طور ناگهانی پاره میشود.


تا مدتها با ذهن پر سوالت کلنجار میروی

و به نتیجه ای نمیرسی

تا اینکه تصمیم میگیری

این رابطه ی بریده شده را گره بزنی!

و خواندن همان رمان را از صفحه ی بعد از پارگی ادامه دهی.


دیگر زیاد از قصه سر در نمیاوری!

چون صفحات بی شمارش را از دست داده ای...

خسته میشوی...

اینجا میشود که یا کتاب را کنار میگذاری

یا با سماجت تا آخرش پیش میروی و وقتی به صفحه ی آخر میرسی میبینی صفحه ی آخری وجود ندارد!

در واقع صفحه ی آخر هم به همان سادگی صفحات وسطی پاره شده است...


می بینی؟!

ادامه دادن رابطه ی تمام شده،

تو را باز به همان نقطه ی بی سر و ته و پر از سوال صفحه ی پاره شده بر می گرداند!

منتها خسته تر...

غمگین تر...

بی غرورتر...



پشتیبانی

Free Lines - Link Select
کــد مـوس

ابزار وبمستر


ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ ربات اینستاگرام دانلود آهنگ جدید بهنام بانی بدنسازی خرید عطر مرجع آنتی ویروس ایران ثبت شرکت download free movies
بستن تبلیغات [X]