نهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا

گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...

تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.

و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،

گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...

اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،

و تنهایی را هم دوست داری!



پشتیبانی

Free Lines - Link Select
کــد مـوس

ابزار وبمستر


ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ ربات اینستاگرام دانلود آهنگ جدید بهنام بانی بدنسازی خرید عطر مرجع آنتی ویروس ایران ثبت شرکت download free movies
بستن تبلیغات [X]