حـــسِّ:)خـــآصツ


"ميترسم"


"ميترسم"

ميترسم از خيلي "چيزها"...

از خيلي "حس ها..

از خيلي "حرف ها...

ميترسم از دنيايم بروي و من بمانم

و "دوستت دارم" هاي گفته شده..

حس هاي "مشترك"

و "عاشقانه" هايمان..

ميترسم

جوابِ تمامِ شان

يك رفتنِ بدونِ "جواب"

رفتنِ بدونِ "آغوش"

و بدونِ "خداحافظي" باشد...

آنقدر ميترسم

كه شب ها كابوسِ نداشتنت را ميبينم،

آنقدر كه مي نشينم و اشك ميريزم براي

يك روز نبودن و نداشتنت...

انقدر كه نمي داني،

آنقدر كه نمي فهمي...

من تمام شب هايم را به هواي "آغوش" تو صبح ميكنم؛

دلتنگي هايم بغض و اشك ميشود

و دوست داشتنم سكوت ممتدد...

ترس هايم شب ها تا صبح بيداري ميشود

و تو طعم دوست داشتن هايم را نميداني!

طعم تلخي ميدهد جانم...

ميخواهم فقط شيريني اين "عشق"سهم تو شود؛

ميخواهم فقط "لبخندم" نثارِ آن صورتِ ماهت شود...

نميخواهم بداني

ميترسم...

ميترسم...

ميترسم بروي و

من بمانم و يك دنيا "عاشقانه"هاي نخوانده...


♥ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 16:59 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

Design By : Bia2skin.ir