حـــسِّ:)خـــآصツ


من را ببخش!



من یک معذرت خواهی به تو بدهکارم!
برای تمام نداشته ها و نا بلدی هایم...
راستش باید من را ببخشی که بلد نیستم مثل معشوقه های امروزی باشم...
بلد نیستم که کدام رنگ را با کدام رنگ دیگر میتوان ست کرد یا کدام آرایشگاه تهران، کار شینیون و رنگ موهایش بهتر از بقیه است!
من را ببخش اگر آدرس باشگاه های تناسب اندام را بلد نیستم یا دستم به پختن بیف استراگنف با سس فلان نمی رود.
من را ببخش اگر که مارک های معروف را نمیشناسم یا بلد نیستم فلان کراوات با آن کت و شلوار تناسب دارد.
ببخش اگر که اهل شکلاتهای خارجی نیستم یا برای صبحانه ها نوتلا نمی خورم...
ببخش اگر که خواننده های خارجی را نمیشناسم یا بلد نیستم با آهنگ خاصی تانگو برقصم!
من را ببخش!
اما راستش را بخواهی من بلدم کتابخانه ات را با عشق مرتب کنم.
یا بلدم که مانتو و روسری ها و تمام مایحتاجم را از حراجی ها بخرم و با خودم شرط کنم که تمامشان یا رنگی باشند یا گل گلی...
ببخش اگر که به جای بیف استراگنفی که بلد نیستم، میتوانم چله تابستان توی ظرف های سفالی، آب دوغ خیار مهمانت کنم یا برای ظهرهای جمعه با گوشت نذری ای که همسایه آورده است، آبگوشت بار بذارم.
ببخش اگر صبحانه ها گردو با پنیر لیقوان را به هر چه شکلات و صبحانه خارجی است ترجیح میدهم.
من برای زمستانها شال گردنی میبافم که مهمان گردنت باشم.
وبا چای هل دار و دارچین منتظرت میمانم تا آخرین شعرم را، شعری از زنی که شبیه معشوقه های امروزی نیست را برایت زمزمه کنم.

♥ نوشته شده در چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت 16:24 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

به رو خودم نمیارم....



بیا یه قراری بذاریم.!
نیمه شبه جمعه با یه کت و شلوارِ مشکی و همون کروات که بهونه ی همیشگیت برای نزدنش این بود که حالتِ خفگی بت دس میده با موهای مرتب شده و بوی کپیتان بِلک که بیشتر اوقات باش دوش میگرفتی و با یه شاخه گلِ رز جلوی کافه ی همیشگیمون منتطرم باش منم یه ربع بعدش از پشت بهت نزدیک میشمو دسمو میذارم رو چشت تو هم مثلِ همیشه سریع دسمو بندازی پایین و بگی:این کارا چیه؟زشته مردم نگاه میکنن!بعد با حالتِ عصبی به لباسام نگاه کنی و بگی باز که این پالتویِ کوتاتو پوشیدی مگه یقشو با قیچی جر نداده بودم که دیگه نپوشیش؟منم با نیشخند ابروهامو بالا پایین بندازومو بگم: اتفاقا اینطوری جذاب ترم شده دست درد نکنه.!
بعد با حرص دسمو بگیریو بگی بریم تو...!منم به سختی جلویِ خندمو میگیرمو به رو خودم نمیارم که 12شبه و هیچ کافه ای تا این ساعت باز نیس حتی کافه ی همیشگیمون...!
به رو خودم نمیارم که منو تو اصلا با هم کافه نرفتیم...
به رو خودم نمیارم که به رزِ قرمز حساسیت داری...
به رو خودم نمیارم که از بویِ کپیتان بِلک نفرت داری... من دیگه حتی نبودنتم به رو خودم نمیارم...!

♥ نوشته شده در چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت 16:22 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

نترس!



یه بار نشست روبروم،
چایی نباتشو هم زد و گفت "میترسم یه روز اذیتت کنم"
گفتم "خب نکن!"
گفت "عمدی که نه!
ولی میترسم اذیت شی"
گفتم "نترس!
از چی باید اذیت شم؟!"
دوباره چاییشو هم زد،
هم زد،
هم زد...
دیدم حرف نميزنه،
گفتم "نباتت آب شد،
چاییتو بخور"
گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"
گفتم "نه!
بخوای بری میری دیگه!
واسه چی بترسم؟!"
گفت "ولی من میترسم!
میترسم خسته شی بری
و بازم دوست داشته باشم..."
فقط نگاش کردم
بغض کرده بود
دیگه حرفی نزد،
فقط چاییشو خورد و رفت...
حس کردم سردمه...
خودمو بغل کردم
رفتنش ترسناک بود
نبودنش ترسناک تر...
به خودم گفتم
"تو از چی میترسی؟؟"
بعد زل زدم
به صندلی خالیت
زل زدم به نداشتنت
گفتم
"من فقط میترسم،
یک روز از خواب بیدار شم
و ببینم دیگه دوستت ندارم...

♥ نوشته شده در دوشنبه 12 تير 1396 ساعت 17:10 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

شانس بزرگ



هر آدمی تو زندگیش یه شانس بزرگ میاره
شاید اون شانس یه آدم باشه
یه رفیق
نه معمولی
از اونا كه كم شده...
با معرفت
آدمی كه خیلی چیزا یادت بده ... كمكت كنه خودتُ بشناسی
خودش باشه و خودت باشی
باهات راه بیاد
با معرفت...
از اونا كه كم شده ...

♥ نوشته شده در يکشنبه 4 تير 1396 ساعت 2:51 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

کاش جمعه نشود!



کاش
تا حالمان خوب شود
برای مدتی هم که شده
هیچوقت،
جمعه نشود!

♥ نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1396 ساعت 2:00 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

روزای بعد از اون



اولین باری که دیدمش، دقیقا مطمئن نبودم که دوستش دارم.
اولین باری که دلم خواست کسی رو بغل کنم، فهمیدم عاشقش شدم.
گاهی وقتها زندگی خلاصه می‌شه بین سلام اول و خداحافظی آخر.
به خودم که اومدم، هنوزم هر بیست و چهار ساعت می‌شد یه شبانه روز.
هنوزم هفته، هفت روز داشت و به هر دوازده ماه می‌گفتند یه سال.
به خودم که اومدم، دیگه خودم نبودم.
بعد از اون انگار، روزا کوتاه‌تر شده بود و دلِ آسمون بیشتر می‌گرفت.
بعد از اون چاه تنهاییم عمیق‌تر شده بود و هر شب بارون میومد.
انگار فقط اومده بود که بفهمم، روزای بعد از اون، اسمش «زندگی» نیست...

♥ نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 1:42 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

در یک عصر جمعه


در یک عصر جمعه
سی چهل سال بعد
تصمیم میگیرم که برای همیشه
قید تو و همه ی یاد و خاطراتت را بزنم
و میزنم ...

#پویان_اوحدی

♥ نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 1:39 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

شاید من......



بچه تر كه بودم
ننه جون خدابیامرز خیلی دوسم داشت
یا من پیشش بودم یا اون میومد خونه ما
هر شب واسم قصه تعریف میكرد و یه عالمه چیزای خوب یادم میداد
تو حیاط خونه اش یه تاب داشت كه دقیقا جلوی پله های زیر زمین بود ،
یه دفعه بدون اجازه رفتم سوار تاب شدم و ول شدم تهِ پله های زیر زمین ،
وقتی تو درمونگاه ننه جون با اون تسبیحِ چوبیشو دیدم نشسته بالا سرم و داره صلوات میفرسته ازش پرسیدم چی شد پس؟
مگه بهم یاد نداده بودی بگم "تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی"
هیچی نمیشه؟
یه نگاهی بهم كرد و فهمیدم كه من اشتباه كردم!
الانم شاید همینه!
شاید تو رفت و آمدام با دوست و غریبه اشتباه كردم،
شاید من بی معرفتی كردم كه رفیقم........
شاید من بد زندگی كردم كه الان داره زندگی بد باهام تا میكنه،
شاید من بد بودم كه همه منُ بد میبینن،
شاید اصلا نقش منفیِ ِ این چند سال فیلمی كه بازی میكنیم منم!
نمیدونم...
فقط میدونم كه هر روز دارم ول میشم تهِ پله های زیرزمین...
درد داره هر روز بشكنی
ولی
هیچ شكایتی هم نیست...
فقط كاش یه نفر مث ننه جون تو زندگیم بود و بالا سرم با تسبیح چوبیش میشست و صلوات میفرستاد ...
یه نگاهم میكرد كه بفهمم من اشتباهیم، یا زندگی...
همین...

♥ نوشته شده در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 ساعت 14:32 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

فرار میكنیم....


حظه هایی توی زندگی هست،
كه خیلی سریع میگذره ،
خیلی زود ...
مثل اون نیمكت های چوبیِ مدرسه ،
شادی روزهایی كه به خاطر برف تعطیل میشدن،
مثل عیدیِ ویژه ی مادربزرگ،
مثل قبول شدنت تو دانشگاه،
مثل لحظه ای كه.....
مثل داشتن دستای كسی كه دوسش داری...
مثل نفس كشیدن...
زندگیِ دیگه...
یه جوری شده كه، واسه خوشحال شدن باید به عقب برگردی... در عین حال باید ازشم فرار كنی،
كاش میشد برگردیم عقب
نه؟
پشت همون نیمكت های چوبی...
كاش اشکمون هفت،هشت ساله میموند...
دردهای هفت سالگی كجا و الان...
خط كش خوردن از معلم بد بود؟ یا زخم خوردن از رفیق؟
وقتی شیطونی میكردیم و لومون میدادن و تنبیه میشدیم بد بود؟ یا الان كه پشتمونُ خالی میكنن و میرن...
اینکه مداد رنگیامون گم میشد بد بود؟ یا الان كه جوُونیمونُ میبرن و صدامون در نمیاد...
دوچرخه مون پنچر میشد بد بود؟ یا الان كه دلمون میشكنه و هزار تكه میشه...
اینكه هم بازیِ بچگیت از اون محل بره بد بود؟ یا عشقت برای همیشه ترکت كنه و بره؟
میدونی چیه؟
به ما عاشقی نیمده...
ما بارون داریم
ولی چترُ ساختیم كه خیس نشیم!
فرار میكنیم از عشق ...
عشق...........
كاش همون هفت،هشت ساله میموندیم...
همین...

♥ نوشته شده در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 ساعت 18:24 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

تنهایی


تنهایی خوب چیزی ست
منتظر هیچ کس نیستی
نه قول و قراری داری
نه ترسِ از دست دادن
نه رویای بدست آوردن
نه شاکی داری، نه شاکی می شوی از چیزی
همه چیز را ساده می گیری
ساده غذا می خوری
ساده لباس می پوشی
ساده فکر می کنی
هیچ اضطرابی برای چک کردن اینستاگرامت نداری، چون مخاطب خاص نداری
در قید و بند رسیدن به خودت نیستی
هر وقت که دلت خواست، و به هر شکل که دلت خواست، میزنی بیرون
و تا هر ساعتی که دلت خواست بیرون می مانی
هیچ کس را در انتظارِ خودت در هیچ جا نداری
بی حسی
و مثل آدمی که به هیچ جا تعلق ندارد، آزادی
تنهایی خوب چیزی ست
سرِ همۀ قرارها
خودتی و خودت

♥ نوشته شده در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 ساعت 18:03 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

Design By : Bia2skin.ir