ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک قیمت سرور قیمت دوربین مداربسته قیمت مودم قیمت کابل شبکه قیمت گوشی موبایل قیمت لپ تاپ قیمت پرینتر قیمت تبلت قیمت دوربین مداربسته هایک ویژن قیمت دوربین مداربسته داهوا خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ استخدام همشهری نرم افزار حسابداری ساعت مچی بدنسازی مدل لباس زنانه جدید
بستن تبلیغات [X]

» قرص یدوکینول چیست
» قرص یوهمبین
» قرص یدوفولیک
» قرص یاز
» قرص یاسمین
حـــسِّ:)خـــآصツ
حـــسِّ:)خـــآصツ
هیــــــــــــــس!!!

هیــــــــــــــس!!!

اینجا ارامگاه بغض های کهنس

کمی سکــــــوت..

اگر بیدار شوند درد دارند لعنتی ها....

🐨دخی دیوونه🐨 |
آدما بعضی وقتا پر حرفن اما لال ميشن...!

بعضی وقتها فقط یه تلنگر کوچیک کافیه تا منفجر شي،
تا از بالای يه بلندی پرت شي پایین،
تا اون ظاهر خوشحال و لبخند مسخرت از بین بره..!
بعضی وقت ها اونقدر حرف و درد داری که نمیدونی باید از کجا شروع کنی و کی رو مقصر بدونی،خودت رو زندگی رو و یا....!!
دقيقأ همونجاست که هرچیز کوچیکي رو بزرگ میکنی تا راحت تر گریه کنی،
تا خودت رو خالی کنی،
فحش بدي و داد بزنی...!
اما بالاخره يه جایی دیگه کم میاری،
خسته میشی و زل میزنی به یه گوشه،
دیگه بغض هم نمیکني،
کلي حرف داری که بايد بزنی ولي کلمه ها کنار هم مرتب نميشن و لال ميشي!
دهنت رو باز میکنی ولی صدايي بيرون نمیاد و تو ذهنت يه مشت جمله هاي نامرتب شروع میکنن به چرخیدن و واسه آروم شدنت شروع میکنی به نوشتن،
هرچیزی که از ذهنت میگذره رو خالی میکنی رو کاغذ و ميفهمي که حتي دیگه نميتونی مثل قبل بنويسي!!
خودت میمونی و یه سری خط خطي های بي معنی!
میدونی من خواستم که قوی تر باشم و ادامه بدم اما نشد،باختم!
خواستم و نشد و فهمیدم خواستن توانستن نیست...
میدونم که فردا صبح باید دوباره خودم رو جمع و جور کنم و بگم دیشب يه شب معمولی بوده!!
و اين زندگیم رو سخت تر کرده
آدما بعضی وقتا پر حرفن اما لال ميشن...!



#اینم آخرین پست قبل امتحانا

امیدوارم موفق باشین تو همه چی چه کوچیکتریناش

چه بزرگ تریناش

🐨دخی دیوونه🐨 |
بدون شرح....

بیایم این یه مدت کوتاه قدرهمو خیلی بیشتر از قبل بدونیم

بیایماز کنارهم بدن لذت ببریم

بیایم دل دوستامونو دیگه نشکنیم

بیایم......................


🐨دخی دیوونه🐨 |
مرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ:)


مرگ
با پوزخندی
چاقو را كنار گذاشت و
در گوشم گفت ؛
آنقدر مهربان نیستم كه
تو را بكشم،
مجازات تو این است
كه زنده بمانی...

🐨دخی دیوونه🐨 |
سلام گمشده...

تا حالا شده دنبال سلام گمشده اى باشى
كه توش كلى خاطرست و مهربونى
يه سلامى كه هيچ سلامى جاشو نمى گيره و
هيچ وقت از يادت نمى ره
شده تو تنهاييت
پشت يه پنجره
غروب تلخو نفس بكشيو دلتنگياتو بشمارى
تا حالا شده
قد چند تا كلمه حوصله هيچكسو نداشته باشى
شده بغضتو حبس كنى و
تنهاييتو سنگين تر كنى
امانذارى كسى بفهمه
خيالت تا كجاها سفر مى كنه
كسى چه مى دونه
تو به سلامى فكر مى كنى
كه ديگه هيچ وقت نمى شنوى...

🐨دخی دیوونه🐨 |
شاید من......


بچه تر كه بودم
ننه جون خدابیامرز خیلی دوسم داشت
یا من پیشش بودم یا اون میومد خونه ما
هر شب واسم قصه تعریف میكرد و یه عالمه چیزای خوب یادم میداد
تو حیاط خونه اش یه تاب داشت كه دقیقا جلوی پله های زیر زمین بود ،
یه دفعه بدون اجازه رفتم سوار تاب شدم و ول شدم تهِ پله های زیر زمین ،
وقتی تو درمونگاه ننه جون با اون تسبیحِ چوبیشو دیدم نشسته بالا سرم و داره صلوات میفرسته ازش پرسیدم چی شد پس؟
مگه بهم یاد نداده بودی بگم "تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی"
هیچی نمیشه؟
یه نگاهی بهم كرد و فهمیدم كه من اشتباه كردم!
الانم شاید همینه!
شاید تو رفت و آمدام با دوست و غریبه اشتباه كردم،
شاید من بی معرفتی كردم كه رفیقم........
شاید من بد زندگی كردم كه الان داره زندگی بد باهام تا میكنه،
شاید من بد بودم كه همه منُ بد میبینن،
شاید اصلا نقش منفیِ ِ این چند سال فیلمی كه بازی میكنیم منم!
نمیدونم...
فقط میدونم كه هر روز دارم ول میشم تهِ پله های زیرزمین...
درد داره هر روز بشكنی
ولی
هیچ شكایتی هم نیست...
فقط كاش یه نفر مث ننه جون تو زندگیم بود و بالا سرم با تسبیح چوبیش میشست و صلوات میفرستاد ...
یه نگاهم میكرد كه بفهمم من اشتباهیم، یا زندگی...
همین...

🐨دخی دیوونه🐨 |
فرار میكنیم....

حظه هایی توی زندگی هست،
كه خیلی سریع میگذره ،
خیلی زود ...
مثل اون نیمكت های چوبیِ مدرسه ،
شادی روزهایی كه به خاطر برف تعطیل میشدن،
مثل عیدیِ ویژه ی مادربزرگ،
مثل قبول شدنت تو دانشگاه،
مثل لحظه ای كه.....
مثل داشتن دستای كسی كه دوسش داری...
مثل نفس كشیدن...
زندگیِ دیگه...
یه جوری شده كه، واسه خوشحال شدن باید به عقب برگردی... در عین حال باید ازشم فرار كنی،
كاش میشد برگردیم عقب
نه؟
پشت همون نیمكت های چوبی...
كاش اشکمون هفت،هشت ساله میموند...
دردهای هفت سالگی كجا و الان...
خط كش خوردن از معلم بد بود؟ یا زخم خوردن از رفیق؟
وقتی شیطونی میكردیم و لومون میدادن و تنبیه میشدیم بد بود؟ یا الان كه پشتمونُ خالی میكنن و میرن...
اینکه مداد رنگیامون گم میشد بد بود؟ یا الان كه جوُونیمونُ میبرن و صدامون در نمیاد...
دوچرخه مون پنچر میشد بد بود؟ یا الان كه دلمون میشكنه و هزار تكه میشه...
اینكه هم بازیِ بچگیت از اون محل بره بد بود؟ یا عشقت برای همیشه ترکت كنه و بره؟
میدونی چیه؟
به ما عاشقی نیمده...
ما بارون داریم
ولی چترُ ساختیم كه خیس نشیم!
فرار میكنیم از عشق ...
عشق...........
كاش همون هفت،هشت ساله میموندیم...
همین...

🐨دخی دیوونه🐨 |
آخرین باری که بودم....

نوشته : نیستی؟


میخوام بنویسم : آخرین باری که بودم ، زمانی بود که شش ساله م بود و مامان برای اولین بار هزار تومن پول گذاشت تو جیب کاپشنم که الان برام اندازه ی دستکشه، زیپشم بست و گفت : گم نکنی ها پولتو ، مراقب باش ، وایمیسم دم در نگاهت میکنم ... منم با تمام سرعتم دوییدم سر کوچه تا برم مغازه ی اسباب بازی فروشی و بازی فکری علاءالیدنو برای خودم بخرم و بشه اولین خرید کردن زندگیم ...
میخوام بنویسم : آخری باری که بودم ، زمانی بود که شاگرد اول منطقه شدم و فکر کردم به همه چی رسیدم ... تو تمام عمر فاتح قله هایی بودم که الان میفهمم یه پله ی چند سانتی متری بودن فقط ... میخوام بنویسم : آخرین باری که بودم زمانی بود که مادربزرگ بعد از یه مریضی مختصر از تخت بلند شد و خندید و فکر کردم مرگ هیچوقت سمت خونه ی ما نمیاد ... میخوام بنویسم : آخرین باری که بودم ، زمانی بود که لای کتابا و فیلما و آهنگا دنبال معنای زندگی میگشتم چون فکر میکردم معنایی باید وجود داشته باشه ...
میخوام بنویسم : آخرین باری که بودم زمانی بود که بعد چند روز سیگار نکشیدنت فکر کردم به خاطر من تونستی بذاریش کنار ... فکر کردم آدما به خاطر کس دیگه ای میتونن کاری رو انجام بدن ... میخوام بنویسم : آخرین باری که بودم زمانی بود که که زشتیام کنار زیباییت اینقدر برام اذیت کننده نبودن ... میخوام بنویسم : آخرین باری که بودم زمانی بود که هنوز یاد نگرفته بودم اینو که آدم از رحم مادر تا قبر تنهاست ، تو زندگی ، تو مرگ ، تنهاست ... یاد نگرفته بوم که آدم فقط تنهاست ...
میخوام بنویسم : مدت هاست نیستم ...


میخوام بنویسم ولی هیچی نمینویسم.

🐨دخی دیوونه🐨 |
پانتومیم

زندگی پانتومیم است !


حرف دلت را به زبان بیاوری


باختی . . !


سالوادور دالی

🐨دخی دیوونه🐨 |
تنهایی

تنهایی خوب چیزی ست
منتظر هیچ کس نیستی
نه قول و قراری داری
نه ترسِ از دست دادن
نه رویای بدست آوردن
نه شاکی داری، نه شاکی می شوی از چیزی
همه چیز را ساده می گیری
ساده غذا می خوری
ساده لباس می پوشی
ساده فکر می کنی
هیچ اضطرابی برای چک کردن اینستاگرامت نداری، چون مخاطب خاص نداری
در قید و بند رسیدن به خودت نیستی
هر وقت که دلت خواست، و به هر شکل که دلت خواست، میزنی بیرون
و تا هر ساعتی که دلت خواست بیرون می مانی
هیچ کس را در انتظارِ خودت در هیچ جا نداری
بی حسی
و مثل آدمی که به هیچ جا تعلق ندارد، آزادی
تنهایی خوب چیزی ست
سرِ همۀ قرارها
خودتی و خودت

🐨دخی دیوونه🐨 |