حـــسِّ:)خـــآصツ


هیــــــــــــــس!!!


هیــــــــــــــس!!!

اینجا ارامگاه بغض های کهنس

کمی سکــــــوت..

اگر بیدار شوند درد دارند لعنتی ها....

♥ نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 20:34 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

"ميترسم"


"ميترسم"

ميترسم از خيلي "چيزها"...

از خيلي "حس ها..

از خيلي "حرف ها...

ميترسم از دنيايم بروي و من بمانم

و "دوستت دارم" هاي گفته شده..

حس هاي "مشترك"

و "عاشقانه" هايمان..

ميترسم

جوابِ تمامِ شان

يك رفتنِ بدونِ "جواب"

رفتنِ بدونِ "آغوش"

و بدونِ "خداحافظي" باشد...

آنقدر ميترسم

كه شب ها كابوسِ نداشتنت را ميبينم،

آنقدر كه مي نشينم و اشك ميريزم براي

يك روز نبودن و نداشتنت...

انقدر كه نمي داني،

آنقدر كه نمي فهمي...

من تمام شب هايم را به هواي "آغوش" تو صبح ميكنم؛

دلتنگي هايم بغض و اشك ميشود

و دوست داشتنم سكوت ممتدد...

ترس هايم شب ها تا صبح بيداري ميشود

و تو طعم دوست داشتن هايم را نميداني!

طعم تلخي ميدهد جانم...

ميخواهم فقط شيريني اين "عشق"سهم تو شود؛

ميخواهم فقط "لبخندم" نثارِ آن صورتِ ماهت شود...

نميخواهم بداني

ميترسم...

ميترسم...

ميترسم بروي و

من بمانم و يك دنيا "عاشقانه"هاي نخوانده...


ajooooooooooooye bi marefato kesapate khodm kojaaaaaas??????

delm tngiiiiiid khoooooo bishooor


♥ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 16:59 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

چندین سال بعد...


مثلا چند سال ديگر من زن ۵۰ و اندی ساله می‌شوم كه ازدواج كرده ام و بچه دارم! حالا كاملا ياد گرفته ام كه وظايف شخصی خودم را انجام بدهم و به كارهای همسر و بچه هايم هم برسم! جارو زدن و غذا پختن هم كه ديگر نگو؛ قلق دم كردن چای با اسانس هل و دارچين و نبات و از اين داستان‌ها كه الان هيچ‌كدامشان را بلد نيستم هم كاملا دستم آمده!

و تنها تشابه ام با اين روزهايم خلوتيست كه با كتاب پر می‌شود!

شايد هم مثلا برای نوه ام، برعكس حالا بلد باشم بافتنی ببافم!


شايد از سر لج‌بازی ازدواج كرده باشم، شايد عشق! اما هرچه باشد مسلم است كه ياد گرفته ام شوهرم را دوست بدارم، بچه‌هايم را دوست بدارم، خانه ام را دوست بدارم و خاطراتم را... شايد گهگداری هم با يكی از دوستانم، مثلا همسر دوست صميمی شوهرم برويم پاركی، امام زاده ای، باشگاهی، جايی و من موقع برگشتن حواسم باشد كه سبزی تازه بخرم تا قرمه سبزی محبوبِ همسرم را درست كنم! و يا حواسم باشد اين رنگ رژ چقدر به دخترم می‌آيد و آن لباس چقدر برازنده‌ی پسرم است.

و تمام طول مسير با دوستم از هوا و تورم و نگرانی برای بچه ها و كوفت و زهرمار حرف بزنيم!


كه مثلا يک روز وسط اين گفتمان ها، يكهو، خانمی اسم تو را به زبان بياورد؛ و من بدون توجه به اينكه او فقط دارد پسر كوچكش را صدا می‌زند چشم بچرخانم دنبال تو و پرت شوم به ٣٠ و اندی سالِ قبل... و دختر ٢٠ و خرده ای ساله بشوم كه در عشق تو دست و پا می‌زند!

كه رنگم بپرد يا ضربان قلبم تندتر شود!

كه همه‌اش را بيندازم گردنِ قلب درد ِكوفتی ام!

كه شب وقتی همسرم برمی‌گردد عين برج زهرمار در خاطراتت غرق باشم...

شايد اگر هنوز اهل تكنولوژی باشم، بيايم و دنيای مجازی را به اميد تو بالا و پايين كنم شايد بشود از احوالت باخبر شوم.

احتمالا تو هم تا آن موقع ازدواج كرده ای و بچه داری و از شر و شور جوانی ات افتاده ای! شايد هم هنوز با يک چشمک دلبری كنی...

حتما مدام با خودم به آينده ام با تو كه هيچ‌وقت ساخته نشد فكر كنم و سعی كنم اسم بچه هايت را حدس بزنم و به مغزم فشار بياورم كه اسم های محبوبت چه بود و همسرت را تصور كنم كه قدش از من كوتاه تر است يا چشم هايش روشن تر!


نمی دانم، يک روز، يک شب، يک هفته، يک ماه!

بالاخره به خودم می آيم! يادم می افتد چندين و چند سال است كه من سر روی بالش مرد ديگری ميگذارم و زير سقف كس ديگری نفس ميیكشم!

كه ٣٠ و خرده ای سال است كه بی تو زندگی كرده ام! بيشتر از تعداد سالهايی كه عاشقت بوده ام!

يادم می‌آيد تمام اين مدت كسی با دو چشم نگرانش حواسش به بی‌حواسی من بوده و همين می‌شود كه احتمالا وقتی همسرم در حال خواندن روزنامه است ناگهان دست ميندازم دور گردنش و گونه‌اش را می‌بوسم! برايش چای هل دار می‌آورم و يادم می‌افتد كه چقدر‌ همسرم را، بچه هايم را، خانه ام را دوست دارم!

و بعد، يک شب خاطراتت را درست وسط ٥٠ سالگی دار ميزنم!


#پرستو_جليلى

♥ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 16:53 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

اولویتشان میشوید!


⬛️ به تمام آدمهای اطرافتان زمان دهيد تا خودشان انتخابتان کنند..

وجودتان را به کسی یادآور نشويد
که ای فلانی من هم اینجا نشسته ام تایم های بود و نبودت را میشُمارم
بگذاريد خودشان بفهمند
یادشان بیاید
که در آنسوی مشغله هایشان کسی شبیه شما با صبوری تمام چشم انتظارشان است
چشم انتظار یک روز بخیر، يك سلام!
آدمها را به اجبار کنار خودتان حفظ نکنید...
خودشان اگر بخواهند سراغتان را میگیرند و اولویتشان میشوید!

♥ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 16:46 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

تنهایی را دوست داری!


نهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا

گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...

تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.

و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،

گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...

اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،

و تنهایی را هم دوست داری!


♥ نوشته شده در دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 18:33 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

به هیچ چیز این دنیـا اعتباری نیست


به هیچ چیز این دنیـا اعتباری نیست

همان هایی که روزی بعد از هر کلمه ی شان

از ما می خواهند که مراقب خودمان باشیم ...

همان هایی که روزی،

اگر یک ساعت از ما بی خبر باشند،

دیوانه می شوند ...

روزی هم چنان بی دلیل می روند

و ماه ها و سال ها به یادمان نمی افتند

که می مانیم میان این پارادوکس ...!

که کدامشان تظاهر بود، آن بی قراری ها ؟

یا این بی خبری ها ؟!


به هیچ چیز این دنیا اعتباری نیست ...

نه به نگرانی هایش ...

نه به بی خبری هایش ...!


♥ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 14:41 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

زمان عین الكل است...


چه كسى گفته زمان طلاست؟

من مزه مزه اش كردم،

زمان عین الكل است...

ثانیه ثانیه مى سوزاند و مى رود در عمق وجودت...

مستِ مست كه شدى،

چشم هایت را باز مى كنى،

میبینى عمرت گذشته و تو ماندى و خمارى از دست رفتن یك عمر!


♥ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 17:48 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

گور پدرت دنيا


صبر آدم هم حدى دارد

آدم از يك جا به بعد

نه دلش مى خواهد به كسى تكيه كند

نه تكيه گاه كسى شود

مى فهمى جانم

دلش مى خواهد بلند شود

گذشته هايش را بريزد دور

يك نفس عميق بكشد

بگويد گور پدرت دنيا

مى خواهم براى خودم كيف كنم

مى فهمى كيف...




♥ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 17:46 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

ادامه دادن رابطه ی تمام شده تو را به نقطه ی بی سر و ته میبرد!


وقتی خودت را از رابطه ای که رو به مرگ میرود، نجات نمی دهی

مثل این است که رمانی زیبا را مدت ها با اشتیاقی عجیب دنبال میکنی

تا شبی که به اواسط کتاب میرسی

میبینی تعداد زیادی از صفحات کتاب پاره شده!

و تو از این جا به بعد قصه، هاج و واج و پر از سوال می مانی!

اینجا همان نقطه ایست

که بند رابطه ات به طور ناگهانی پاره میشود.


تا مدتها با ذهن پر سوالت کلنجار میروی

و به نتیجه ای نمیرسی

تا اینکه تصمیم میگیری

این رابطه ی بریده شده را گره بزنی!

و خواندن همان رمان را از صفحه ی بعد از پارگی ادامه دهی.


دیگر زیاد از قصه سر در نمیاوری!

چون صفحات بی شمارش را از دست داده ای...

خسته میشوی...

اینجا میشود که یا کتاب را کنار میگذاری

یا با سماجت تا آخرش پیش میروی و وقتی به صفحه ی آخر میرسی میبینی صفحه ی آخری وجود ندارد!

در واقع صفحه ی آخر هم به همان سادگی صفحات وسطی پاره شده است...


می بینی؟!

ادامه دادن رابطه ی تمام شده،

تو را باز به همان نقطه ی بی سر و ته و پر از سوال صفحه ی پاره شده بر می گرداند!

منتها خسته تر...

غمگین تر...

بی غرورتر...


♥ نوشته شده در يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت 18:39 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

ادمهاي "رفته" ارزش ماندن در ذهن را ندارند...


عادت کرده ایم فقط برای کسانی بنویسیم که رفته اند

که ترکمان کرده اند...

و همین عادت، فرصت فکر كردن به کسانی که کنارمان هستند را از ما گرفته است...

کسی که میرود رفته است

تکلیف خودتان را روشن كنيد!

باور کنيد کسی که ترکتان ميكند لحظه اي هم فکرش درگیر شما نیست

اماشما الماس را ازدست میدهید تا گردو را بردارید...

در زمانِ حال زندگی کنید

قدر ادم هایي كه کنارتان هستند را بدانید...

ادمهاي "رفته" ارزش ماندن در ذهن را ندارند...


♥ نوشته شده در يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت 18:26 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

Design By : Bia2skin.ir