حـــسِّ:)خـــآصツ


هیــــــــــــــس!!!


هیــــــــــــــس!!!

اینجا ارامگاه بغض های کهنس

کمی سکــــــوت..

اگر بیدار شوند درد دارند لعنتی ها....

♥ نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت 20:34 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

دست هایش را محکم تر بگیرید!!!!



مادربزرگم همیشه میگفت در حمام بودم که از پشت در گفتند:میخواهیم عقدت کنیم!
نه کسی پرسید دلت کجاست،نه کسی گفت میخواهی با فلانی زندگی کنی یا نه،
حسرت همین روز،تا الان روی دلش سنگینی میکند!
همینکه بی خبر از همه جا،قبول کردند ازدواج کند،
پدربزرگم تمام ِعمر،عاشقش بود،
به مادربزرگم که نگاه میکرد میگفت:دورِ آن صورت بگردم!
در طول زندگی،جانش به جان‌ِ دلبر بسته شده بود،
هفتاد ساله که بود و آلزایمر سراغش آمد،این بیماری بی رحم و لامروت،یقه اش را سفت چسبیده بود،
هیچکس را نمیشناخت؛
اما مادربزرگم که با لباس های گل دار رد میشد،برایش آواز میخواند
آوازهای محلی که سینه به سینه میان عاشق ها رد و بدل شده،
مادربزرگ هم اخم هایش را توی هم میکشید و میرفت،
و هربار که از عاشقی پدربزرگ برایش میگفتیم،
میگفت:من نمیخواستمش!از همان اول هم دلم راضی نبود،در حمام بودم که از پشت در گفتند:میخواهیم عقدت کنیم!
تعهد داشت،همسر خوبی بود،مادر بهتری حتی،اما هیچگاه عشقی که توی دل پدربزرگم جوانه زده بود،ریشه ای به قلب مادربزرگ نداشت،
خرداد،ماه مرگ های ناگهآنی،پدربزرگم با عطر داروهای گیاهی در آن شهر کویری از دنیا رفت،
مادربزرگم از ته دل گریه میکرد،
چون شریک زندگی اش را از دست داده بود،
ولی هنوز هم میگفت:در حمام بودم که گفتند میخواهیم عقدت کنیم!
میگویند عشق،بعد از ازدواج هم به وجود می آید!
قدیمی ها به همین شکل ازدواج کردند و یک عمر کنار هم ماندند،
اما کسی حواسش نیست آنچه بعد از ازدواج به وجود می آید نامش عشق نیست،
تعهد است!
به خانه و همسر و زن و زندگی!
فقط احساس مسئولیت میکنی و انگار،علاقمند شده ای،
اما قرار نیست معجزه بشود،
فردا روز جهانیِ عشق است،
و من به قلب مادربزرگم فکر میکنم که حالا کیلومترها دور از من خوابیده و حواسش به تاریخ و ساعت نیست،
به قلبی که شکسته بود از تصمیم نهایی بزرگتر ها!
به آلزایمر،
به حافظه ای که پاک شده بود،
اما فقط یک چیز را در خود نگه داشته بود:
در حمام بودم،که گفتند میخواهیم عقدت کنیم!
اگر عاشقید،
اگر وجودتان به نفس های کسی گره خورده،
دست هایش را محکم تر بگیرید،
جرات کنید و انتخاب کنید!
حتی اگر اشتباه بود،پای اشتباهتان بمانید،
بعد از ازدواج،عشق به وجود نمی آید
تنها تعهد و مسئولیت است که گریبانمان را میگیرد
و با همان حس،
یک عمر کارهای خانه را انجام میدهیم و عصر پنجشنبه،توی آشپزخانه میزنیم زیر گریه!
وانمود میکنیم دلمان برای رفتگان تنگ شده؛
اما فقط خودمان میدانیم که به یک جمله رسیدیم:
عشق به وجود نمی آید،تنها تعهد و مسئولیت است که گریبانمان را میگیرد

#بهار_امامی

♥ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند 1396 ساعت 18:02 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

مشق


آدمهايى هستند در زندگيتان؛
نمي گويم خوبند يا بد..
چگالى وجودشان بالاست...
افکار،
حرف زدن،
رفتار،
محبت داشتنشان
و هر جزئى از وجودشان امضادار است...
يادت نمي رود
"هستن هايشان را.."
بس که حضورشان پر رنگ است.
ردپا حک مي کنند،اينها روى دل و جانت...
بس که بلدند "باشند"...
اين آدمها را، بايد قدر بدانى...
وگرنه دنيا پر است از آن ديگرهاى
بى امضايى که شيب منحنى حضورشان، هميشه ثابت است. . .
بعضي از آدم ها ترجمه شده اند
بعضي از آدم ها فتو کپي آدم هاي ديگرند.
بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند.
بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند
بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند
بعضي از آدم ها را چند بار بايد بخوانيم تا معني آنها را بفهميم
و بعضي از آدم ها را بايد نخوانده کنار گذاشت
از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها جريمه.

#قیصر_امین_پور


♥ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند 1396 ساعت 20:32 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

ایران ایز نات گود!


به ایران شلیک نکنیم!


گاهی می بینیم که دانشجو، کارمند، راننده تاکسی، نگهبان توالت عمومی، رئیس بانک تا چشمشان به یک خارجی می افتد. شروع می کنند:

- اوه! ایران ایز نات گود! خارج ایز اوکی!

وی آر لییو این بدبختی! ... هلپ می گو تو خارج! پلیز!


وقتی تا این اندازه دست به خودتخریبی می زنیم چرا انتظار داریم همه چیز بشود عین سوئیس!

باور کنیم اگر از این شرایط ناراضی هستیم ما خودمان هم بخشی از زمینه های بروز آن هستیم و مدام انگشت شماتت را به سوی دیگران دراز نکنیم.



خلایق! مسلمانها! اینجا کشور ماست. تنها کشوری که داریم.

هر جای دیگر برویم مهاجر به حساب می آییم. اینجا تنها کشوری است داریم؛ با همین خیابان های پرچاله چوله، ماشین های کم کیفیت، بیکاری، ریزگرد. با همین «پشمینه پوش های تُند خُو»ی طالبان و داعش که می خواهند به زور هم شده ما را ببرند به بهشت.

با همین روشنفکرهایش که شیطان پرستی را در شلوار جین «جورج کلونی» کشف می کنند و از تلویزیون به خورد خلایق می دهند.

با همین مدیرانی که مدرسه و دانشگاه ها را با کارخانه بسته بندی پفک و پوشک اشتباه گرفته اند. با همین آدمها که ...


من هم در همین کشور دارم زندگی می کنم. بیش از خیلی از چه گوارهای بی نام و نشان اینترنتی اتفاقاً با نام و نشان و عکس خودم این رفتارها و کردارهای خودم و دیگران را نقد کرده ام. فحش شنیده ام. تلخی و تشر چشیده ام.

بیکاری را تجربه کرده ام. کامم از پارتی بازی و جایگزینی رابطه به جای ضابطه تلخ شده و ...


اینها را نمی نویسم که در مسابقه «کی از همه بدبخت تره» مدال طلا بگیرم. می نویسم چون با علم به همه این چالش ها عمیقاً و تا اطلاع ثانوی باور دارم که با فحش دادن، با تحقیر، با سرزنش کشورمان چیزی درست نمی شود. شما فقط یک مورد را نشانم بدهید و بگویید:


- به لطف خدا و همت هموطنان توانستیم با مقادیری فحش این مشکل را حل کنیم!


برخی هم تا پایشان می رسد آنور آب شروع می کند به خاک بر سر کردن کشوری که همانجا بزرگ شده اند و پا گرفته اند.

می نویسند «نمونید توی اون خراب شده»!

درست با همین ادبیات گزنده و بی رحمانه!

به همین اندازه توام با قدرنشناسی و ناسپاسی نسبت به سرزمینی که در آن حرف زدن، راه رفتن و حتی دشنام دادن را یاد گرفتند!


که چه بشود؟ چه مشکلی حل می شود؟ جز خالی کردن دل و زیر پای جوان هایی که شاید هنوز می خواهند بمانند و اینجا را آبادتر کنند.


_مگر آلمانی ها که در جنگ دوم جهانی به فجیع ترین شکل ممکن شکست خوردند جملگی شال و کلاه کردند و وطن شان را به امان خدا رها کردند؟ مگر ژاپنی ها که دو شهرشان در نتیجه بمباران اتمی خاکستر شد راه حل را در گریختن دیدند؟


مشکل فقط داعش و آمریکا و اسرائیل نیست، بخشی از مشکل خود ما هستیم که دست به خودزنی رقت باری زده ایم و ول کن ماجرا هم نیستیم.


خود ما برای این کشور چه کرده ایم که این همه طلبکارش هستیم؟

مخاطب این نوشته «شما» نیستید. «شما» با همه ما فرق می کنید.


_توجه کنید : این سبک حمله و هجوم به کشور و تخریب اعتماد به نفس نسل جوان، خطرناک تر از هر حمله انتحاری است.

عضویت افتخاری در گروهک داعش برای صدمه زدن به کشور است.


حرف آخر اینکه «ایران» مادر همه ماست. شاید همیشه مادر مهربانی نبوده، گاهی پشت دستمان را با قاشق داغ کرده، گاهی فلفل توی دهانمان ریخته اما مادر ماست. تاب نیاوریم و فحاشی به او نپذیریم. بخصوص اگر از همزبان باشد.

اگر دلمان می سوزد و رنج می کشیم از این شرایط، به جای سنگ زدن به این مادر همیشه زخم خورده، همیشه تحقیر شده، همیشه به تاراج رفته، کمکش کنیم. سخت تر کار کنیم. شرافتمندانه تر زندگی کنیم.


خم شویم و یک مُشت خاک برداریم، این خاک نیست، خاکستر سزاوارترین فرزندان این سرزمین است.

چپ و راست و مسلمان و یهودی و مسیحی ...

لطفاً به مادرمان فحش ندهیم.

اگر گاهی حالش بد است، اگر تب دارد، اگر لباسش ژنده و پاره است، اگر صورتش پر لک و زیر چشم هایش گودرفته است، اگر بوی گریه می دهد و ناخن هایش از فرط کندن گور همیشه خونین است، شاید «یک» دلیل اش این باشد که ما فرزندهای خوبی نبوده ایم.

بچه های ناسپاسی که هر وقت، هر کس دل چرکین مان کرد، مادرمان را نفرین کرده ایم.


#احسان_محمدى

♥ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت 17:54 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

اینگونه مادر باشیم


ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ ﺍﺵ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ

ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎي شاد و باهوش بهترند

ﺁﻥ ها كه ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ﺳﻔﺮ

ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ﺑﺎﺷﮕﺎﻩ ﻭﺭﺯﺷﯽ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﻡ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ

ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﺁﻥ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻧﺪ، ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺷﻨﺪ

ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﻧﺪ، ﻣﻌﺸﻮﻕ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﮐﻮﺩﮎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ .


ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ، ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﻏﺬﺍ ﻭ ﯾﮏ ﺩﯾﮓ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ

ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ

ﻭ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ، ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ

ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﻭﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ :

"ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺷﻤﺎﻫﺎ ﺭﯾﺨﺘﻢ"!



ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﻼﯾﻖ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ، ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﺳﺎﺯ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻬﻨﺴﺎﻟﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﻭ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺭ ﭼﺎﺭﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﻏﻤﺒﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻨﺸﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻣﻼﻝ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻠﻪ ﺍﺯ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭَﺝ ﻧﺰﻧﻨﺪ

ﺁﻥ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﯼ ﮐﻤﯿﺎﺑﯽ ﮐﻪ

" ﺯﻧﺪﮔﯽ" ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﻢ " ﺯﻧﺪﮔﯽ" ﮐﻨﻨﺪ

ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﻨﺪ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ تا بزرگ شوند.

بیایید اینگونه مادر باشیم.

♥ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت 17:43 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

زن ها خیلی عجیبند...


زن ها خیلی عجیبند...

تمام طولِ زندگیشان سرشان درد می کند برایِ دفاع از حقوقِ زنان و با تمامِ مردهایی که مواجه میشوند ، سرِ جنگ دارند و انگار ارثِ پدرشان را از آنها طلبکارند ...

هرگز زیرِ بارِ حرفِ زور نمی روند و اجبارها را پس می زنند ...

اما ... روزی می رسد که در برابرِ مردی ، دست و دلشان می لرزد ،

تمامِ معادلاتِ تبعیض جنسیت را دور می ریزند و دلشان می خواهد این آدمی که روبرویشان است را خارج از مرزهایِ جنسیت و تبعیض ، دوست داشته باشند ...

این تنها باریست که دلشان میخواهد بادستانِ مردانه ای ، تصاحب شوند ، آن هم تمام و کمال ...

همه ی زنهایِ آزادی خواه و فمنیسم ، روزی عاشقِ مردی می شوند ...

آن وقت برابر بودن را بیخیال می شوند و دلشان حصر در آغوش مردِ دلخواهشان را می خواهد ...

زن ها ، منحصر بودن به یک آدمِ "منحصر به فرد" را دوست دارند ،

همه ی زن ها روزی عاشق می شوند ...

آن وقت است که با جان و دل ، تن می دهند به اجبار و گیردادن هایِ یک مردِ مجنون و غیرتی ...

و این برایشان دوست داشتنی ترین اجبارِ دنیا خواهد بود ...


#نرگس_صرافیان_طوفان‌

♥ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت 17:41 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

"ميترسم"


"ميترسم"

ميترسم از خيلي "چيزها"...

از خيلي "حس ها..

از خيلي "حرف ها...

ميترسم از دنيايم بروي و من بمانم

و "دوستت دارم" هاي گفته شده..

حس هاي "مشترك"

و "عاشقانه" هايمان..

ميترسم

جوابِ تمامِ شان

يك رفتنِ بدونِ "جواب"

رفتنِ بدونِ "آغوش"

و بدونِ "خداحافظي" باشد...

آنقدر ميترسم

كه شب ها كابوسِ نداشتنت را ميبينم،

آنقدر كه مي نشينم و اشك ميريزم براي

يك روز نبودن و نداشتنت...

انقدر كه نمي داني،

آنقدر كه نمي فهمي...

من تمام شب هايم را به هواي "آغوش" تو صبح ميكنم؛

دلتنگي هايم بغض و اشك ميشود

و دوست داشتنم سكوت ممتدد...

ترس هايم شب ها تا صبح بيداري ميشود

و تو طعم دوست داشتن هايم را نميداني!

طعم تلخي ميدهد جانم...

ميخواهم فقط شيريني اين "عشق"سهم تو شود؛

ميخواهم فقط "لبخندم" نثارِ آن صورتِ ماهت شود...

نميخواهم بداني

ميترسم...

ميترسم...

ميترسم بروي و

من بمانم و يك دنيا "عاشقانه"هاي نخوانده...


♥ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 16:59 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

چندین سال بعد...


مثلا چند سال ديگر من زن ۵۰ و اندی ساله می‌شوم كه ازدواج كرده ام و بچه دارم! حالا كاملا ياد گرفته ام كه وظايف شخصی خودم را انجام بدهم و به كارهای همسر و بچه هايم هم برسم! جارو زدن و غذا پختن هم كه ديگر نگو؛ قلق دم كردن چای با اسانس هل و دارچين و نبات و از اين داستان‌ها كه الان هيچ‌كدامشان را بلد نيستم هم كاملا دستم آمده!

و تنها تشابه ام با اين روزهايم خلوتيست كه با كتاب پر می‌شود!

شايد هم مثلا برای نوه ام، برعكس حالا بلد باشم بافتنی ببافم!


شايد از سر لج‌بازی ازدواج كرده باشم، شايد عشق! اما هرچه باشد مسلم است كه ياد گرفته ام شوهرم را دوست بدارم، بچه‌هايم را دوست بدارم، خانه ام را دوست بدارم و خاطراتم را... شايد گهگداری هم با يكی از دوستانم، مثلا همسر دوست صميمی شوهرم برويم پاركی، امام زاده ای، باشگاهی، جايی و من موقع برگشتن حواسم باشد كه سبزی تازه بخرم تا قرمه سبزی محبوبِ همسرم را درست كنم! و يا حواسم باشد اين رنگ رژ چقدر به دخترم می‌آيد و آن لباس چقدر برازنده‌ی پسرم است.

و تمام طول مسير با دوستم از هوا و تورم و نگرانی برای بچه ها و كوفت و زهرمار حرف بزنيم!


كه مثلا يک روز وسط اين گفتمان ها، يكهو، خانمی اسم تو را به زبان بياورد؛ و من بدون توجه به اينكه او فقط دارد پسر كوچكش را صدا می‌زند چشم بچرخانم دنبال تو و پرت شوم به ٣٠ و اندی سالِ قبل... و دختر ٢٠ و خرده ای ساله بشوم كه در عشق تو دست و پا می‌زند!

كه رنگم بپرد يا ضربان قلبم تندتر شود!

كه همه‌اش را بيندازم گردنِ قلب درد ِكوفتی ام!

كه شب وقتی همسرم برمی‌گردد عين برج زهرمار در خاطراتت غرق باشم...

شايد اگر هنوز اهل تكنولوژی باشم، بيايم و دنيای مجازی را به اميد تو بالا و پايين كنم شايد بشود از احوالت باخبر شوم.

احتمالا تو هم تا آن موقع ازدواج كرده ای و بچه داری و از شر و شور جوانی ات افتاده ای! شايد هم هنوز با يک چشمک دلبری كنی...

حتما مدام با خودم به آينده ام با تو كه هيچ‌وقت ساخته نشد فكر كنم و سعی كنم اسم بچه هايت را حدس بزنم و به مغزم فشار بياورم كه اسم های محبوبت چه بود و همسرت را تصور كنم كه قدش از من كوتاه تر است يا چشم هايش روشن تر!


نمی دانم، يک روز، يک شب، يک هفته، يک ماه!

بالاخره به خودم می آيم! يادم می افتد چندين و چند سال است كه من سر روی بالش مرد ديگری ميگذارم و زير سقف كس ديگری نفس ميیكشم!

كه ٣٠ و خرده ای سال است كه بی تو زندگی كرده ام! بيشتر از تعداد سالهايی كه عاشقت بوده ام!

يادم می‌آيد تمام اين مدت كسی با دو چشم نگرانش حواسش به بی‌حواسی من بوده و همين می‌شود كه احتمالا وقتی همسرم در حال خواندن روزنامه است ناگهان دست ميندازم دور گردنش و گونه‌اش را می‌بوسم! برايش چای هل دار می‌آورم و يادم می‌افتد كه چقدر‌ همسرم را، بچه هايم را، خانه ام را دوست دارم!

و بعد، يک شب خاطراتت را درست وسط ٥٠ سالگی دار ميزنم!


#پرستو_جليلى

♥ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 16:53 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

اولویتشان میشوید!


⬛️ به تمام آدمهای اطرافتان زمان دهيد تا خودشان انتخابتان کنند..

وجودتان را به کسی یادآور نشويد
که ای فلانی من هم اینجا نشسته ام تایم های بود و نبودت را میشُمارم
بگذاريد خودشان بفهمند
یادشان بیاید
که در آنسوی مشغله هایشان کسی شبیه شما با صبوری تمام چشم انتظارشان است
چشم انتظار یک روز بخیر، يك سلام!
آدمها را به اجبار کنار خودتان حفظ نکنید...
خودشان اگر بخواهند سراغتان را میگیرند و اولویتشان میشوید!

♥ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 16:46 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

تنهایی را دوست داری!


نهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا

گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...

تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.

و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،

گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...

اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،

و تنهایی را هم دوست داری!


♥ نوشته شده در دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 18:33 توسط 🐨دخی دیوونه🐨 :

Design By : Bia2skin.ir